روزی روزگاری،سرزمین آفتاب!
I Love Cars but Who Knows the meaning of Love
صفحات وبلاگ
نویسنده: تاکاشی - سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

برگشتیم همان جایی که بودیم . . . دیروز ظهر رسیدم.کلی قبض آمده بود که یکی از آنها از قضا دیروز آخرین مهلت پرداختش بود!

در این سه هفته خوشی ها و ناراحتی ها کم نبودن،از جمله اینکه پدر بزرگ به رحمت خدا رفتند روحش شاد.خیلی دلم برایش تنگ می شود.برای اینکه مادر بزرگ زیاد احساس تنهایی نکند رفتیم یزد پیشش و بیش از یک هفته اونجا بودیم.کلی حسو حالمان به هم ریخته . . . یرای همین هم این آخری برای اینکه یکم مخمان هوا بخوره یک سری هم به شمال زدیم . . .

          

با اینکه دو روز بیشتر نبود ولی یک فرصتی برای خلوت کردن و فکر کردن پیدا شد . . .

          

بعد از این خیلی دلم می خواست بروم از نزدیک برج میلاد را ببینم،رفتم و دیدم!ولی چرا اینقدر سوت و کور و از جمعبت هم خبری نبود که برای بازدبد بروند . . . معمولا اینگونه برج ها در کشور های دیگر یک مکان توریستی هستند و همچنین با توجه به طبقه ای که مب توان نهران را تماشا کرد و البته رستوران چرا هیچ خبری نبود؟؟!!

          

تازه وقتی داشتم وارد محوطه می شدم تا عکس بگیرم ،دربان آنجا کلی داد و هوار که کجا می روی!!!!!تازه فقط می خواستم عکس بگیرم!مگر وارد هم می شدم مگر چه می شد؟؟؟؟!!!آنجا یک هتل است و می خوام برم ببینمقهر

یا تشکر

تاکاشی

تاکاشی
یه عشق ماشین تو غریت.تو رشته ی مکانیک درس می خونم. تو وبلاگ از ماشین و زندگی در ژاپن و موضوعاتی که ذهنم رو مشغول کرده می نویسم.
کدهای اضافی کاربر :